نامه صد و بیست و هشتم
سلام عزیز مامان
خوبی؟
حال مامانت که خوب نیست ... حال بابات هم که تعریفی نداره
دو هفته از رفتن مامان بزرگت میگذره و ما فقط ظاهرا خوبیم ... یه غم بزرگ رو تو دلمون مخفی میکنیم که بقیه زودتر خوب بشن
نیومدم که از دلتنگیام بگم
اومدم نصیحتت کنم
اومدم بهت بگم عزیز دل مامان اگه یه روزی پاتو به این دنیا گذاشتی و با ادمای جورواجورش دمخور شدی
اینو بدون که زیادی خوب بودن کار دستت میده .. نمیتونم بگم خوب نباش و ظلم کن
ولی خوب بودن زیادی هم یه روز باعث عذابت میشه
عزیز دلم ... مامانت یه زخم دیگه خورده که نمیدونه باید چیکار کنه
ادمایی که دوسشون داشتم و بهشون محبت میکردم منو دشمن خودشون میدونن و من هر چی میگردم دنبال علت نمیتونم پیداش کنم
ادمایی که فقط به خودشون فکر میکنن و فقط خودشون رو درست میدونن به مامانت تهمت میزنن
فحش میدن و متهمم میکنن که من و خونوادم از ناراحتی های اونا خوشحال میشم
کی از دل من خبر داره... کی از داغی که مامانیت از رفتنت به دلم گذاشت خبر داره
منو متهم میکنن که دنبال نابودی اونا هستم
عزیز دلم خسته ام ... از این دنیا و ادمای نحسش خسته ام
از قاطی شدن ادمای خوب و بد خستم
از شکست پی در پی مهربونیای خودم خسته ام
اما ذات من همینه ... حتما ذات تو هم همینطور خوب میشه
من از زندگی و مرگ مامانی یاد گرفتم که خوب بودن کجا به دردم میخوره
اما روحم رو فرسایش دادن .... لطافت و همه احساسای قشنگ منو پامال کردن
دلم نمیخواد و نمیتونم به تو بگم خوب نباش .. مهربون نباش ... از احساسای پاکت برای مردم خرج نکن
فقط میتونم بهت بگم مواظب خودت باش


نامه صد و بیست و هشتم 

